روایت دختر فیدل کاسترو؛ «هرگز نمیخواستم او را پدر صدا کنم»

منبع تصویر، Alina Fernandez
- نویسنده, آتاهوالپا آمریسه
- شغل, بیبیسی موندو
- منتشر شده در
- زمان مطالعه: ۹ دقیقه
آلینا فرناندز از زمانی که به یاد میآورد و دوران کودکیاش را به خاطر داشت، مرتب شاهد رفتوآمد فیدل کاسترو به خانهشان بود.
او در بخش بزرگی از سالهای کودکیاش نمیدانست چرا. اما دلیلش این بود که مردی که نزدیک به ۵۰ سال با مشت آهنین بر کوبا حکومت کرد، در واقع پدر او بود.
آلینا در سال ۱۹۵۶ در هاوانا و در نتیجه رابطه خارج از ازدواج کاسترو با ناتی فرناندز متولد شد، زن جوان و زیبایی از طبقه مرفه پایتخت کوبا.
کاسترو در آن زمان هنوز فقط یکی از رهبران جنبشی چریکی بود که سه سال بعد، فولخنسیو باتیستا، دیکتاتور کوبا، را سرنگون کرد و حکومتی خودکامه و کمونیستی را در این جزیره واقع در دریای کارائیب بر سر کار آورد.
برآورد میشود در دهههای پس از آن، تا سه میلیون نفر از کوبا به آمریکا، کشور همسایه، گریختند. دختر خود کاسترو نیز یکی از آنها بود.
کاسترو از سال ۱۹۵۹ تا ۲۰۰۸ حکومت کرد و در نوامبر ۲۰۱۶ بر اثر سرطان درگذشت.
آلینا فرناندزدر میامی درباره زندگی سخن گفت که با سرگذشت یکی از مشهورترین و جنجالیترین سیاستمداران قرن بیستم گره خورده بود؛ مردی که او هرگز نمیخواست «پدر» صدایش کند.

منبع تصویر، Alina Fernandez
نخستین خاطرات و دیدارهای شبانه
نخستین خاطره آلینا از کاسترو، مردی ریشو است که در تلویزیون ظاهر میشد و برنامههایش جای کارتونهای میکیموس را که پیشتر پخش میشدند، گرفته بود.
آلینا که اکنون ۷۰ سال دارد، میگوید: «میکیموس ناپدید شد.» به یاد میآورد که جای آن را «مردان ریشویی گرفته بودند که از خودروها آویزان بودند؛ کسانی که حسابی مرا میترساندند و روزها روی صفحه تلویزیون ظاهر میشدند.»
دگرگونیهای سیاسی در این کشور بسیاری از خانوادهها، از جمله خانواده خود او را، از هم جدا کرد. مادرش از انقلاب حمایت کرد، اما دیگر بستگانش، از جمله اورلاندو فرناندس، مردی که آلینا در آن زمان تصور میکرد پدرش است، تصمیم گرفتند همهچیز را پشت سر بگذارند و راهی آمریکا شوند.

منبع تصویر، AFP via Getty Images
آلینا درحالی بزرگ میشد که تمام این اتفاقات را کاملا درک نمیکرد. در همین دوران، رهبر جدید کوبا گاه به گاه به خانه آنها میرفت.
او به یاد میآورد که کاسترو روی کف اتاق نشیمن با او بازی میکرد و برایش هدیه میآورد. یکی از این هدیهها بسیار عجیب بود: «عروسکی با لباس خودش به من هدیه داد. من موهای ریش کوچک آن را میکندم، چون از نظر من فقط یک عروسک بچه بود.»
آشکارشدن حقیقت
اما آلینا در ۱۰سالگی حقیقت مربوط به پدر واقعیاش را فهمید.
او میگوید: «مادرم به من گفت. قرار بود مدرسهام را عوض کند و نمیخواست کسی در خیابان ناگهان این موضوع را به من بگوید.»

منبع تصویر، Alina Fernandez
کاسترو با دیدارهای گاه به گاه خود تا آن زمان بهنوعی نقش پدر را در زندگی آلینا پیدا کرده بود اما شنیدن این خبر همچنان احساسی را در او ایجاد کرد که خودش آن را «احساس خیانت و فریب» مینامد.
فرناندز توضیح میدهد که بسیاری از اطرافیانش، از جمله بهترین دوستش، از شایعات مربوط به هویت واقعی پدرش آگاه بودند.
او میگوید: «رازی بود که همه از آن خبر داشتند.»
فرناندز نام خانوادگی خود را به «کاسترو» تغییر نداد، چون سالها حاضر نبود پدر واقعیاش را بهطور علنی به رسمیت بشناسد.
او میگوید: «وقتی از من میپرسیدند آیا دختر او هستی، جوابم "نه" بود و به نظرم درست نبود که یک روز ناگهان با نام خانوادگی جدید ظاهر شوم. هیچ دلیلی برای این کار نمیدیدم.»

منبع تصویر، Alina Fernandez
گزیدهای از مهمترین خبرها، گزارشهای میدانی و گفتوگوهای اختصاصی را هر هفته در ایمیل خود دریافت کنید.
اینجا مشترک شوید
پایان % title %
آلینا فرناندز میگوید هرچه در کوبا بزرگتر میشد، احساس سرخوردگی و ناامیدی او نیز بیشتر میشد؛ نه فقط نسبت به پدرش، بلکه نسبت به نظامی که پس از انقلاب بر کشور حاکم شده بود. او میگوید وقتی دیگران متوجه میشدند دختر فیدل کاسترو است، اغلب نامههایی به او میدادند تا به رهبر کوبا برساند.
او میگوید: «آنها کسانی بودند که اعضای خانوادهشان اعدام شده بودند و تلاش میکردند برای ترک جایی که از نظرشان جهنمی زنده بود، مجوز بگیرند.»
کیش شخصیت شکلگرفته پیرامون رهبر نیز وجود داشت.
او گفت: «مردی که سخنرانیهای هفت ساعته تلویزیونی ایراد میکرد و ما مجبور بودیم آنها را تماشا کنیم و روز بعد در کلاسهای درس مورد مطالعه قرار دهیم... کابوس بود. احساس میکردید در یک تیمارستان زندگی میکنید.»
پس از آنکه فرناندز و مادرش مدتی را در فرانسه گذراندند، دیدارهای کاسترو کمتر شد. به گفته او، خود کاسترو آنها را به فرانسه فرستاده بود تا از مادرش فاصله بگیرد.
او میگوید از آن زمان به بعد، رهبر کوبا فقط گاهبهگاه و با تصمیمهایی ناگهانی و غیرقابل پیشبینی وارد زندگیاش میشد؛ تصمیمهایی مانند مخالفت با خواستگارهای او یا انتقالش به مدرسهای دیگر.
او به یاد میآورد: «همیشه ایدههایی دیوانهوار بودند. یاد گرفتم بدون تکیهکردن به او زندگی کنم.»

وقتی از فرناندز پرسیده میشود فیدل کاسترو در زندگی خصوصی چگونه بود، او پدرش را باهوش، زیرک، مودب و دارای «کنجکاوی بیپایان» توصیف میکند.
اما او همچنین ادعا میکند پدرش چند بار به او دروغ گفته بود. «فراموش میکرد قبلا چیزی به من گفته است و بعدا روایت دیگری ارائه میداد.»
گفتوگو میان پدر و دختر نیز بهآسانی پیش نمیرفت.
او میگوید: «او اهل تکگویی بود. اگر میخواست با من صحبت کند، هدفش گفتوگو با من نبود. میخواست همچنان صدای خودش را بشنود.»

منبع تصویر، New York Times Co / Getty Images
فرار از هاوانا
آلینا فرناندز میگوید از همان سالهای کودکی آرزو داشت کوبا را ترک کند. او بهتدریج نه فقط از پدرش، بلکه از نظامی که او بنا نهاده بود نیز فاصله گرفت و در عین حال با کمبودها و دشواریهایی که زندگی روزمره را تحت تاثیر قرار داده بود، دستوپنجه نرم میکرد.
او میگوید چند بار برای سفر به خارج از کشور تلاش کرد، اما حکومت به او مجوز نداد.
اوایل دهه ۱۹۹۰، فروپاشی بلوک شوروی دورهای را در کوبا رقم زد که به «دوره ویژه» معروف شد؛ دورانی سرشار از دشواریهای شدید اقتصادی که با کمبود مواد غذایی و قطع مکرر برق همراه بود. فرناندز در آن زمان از منتقدان آشکار حکومت شده بود و با وجود اینکه دختر فرمانده کل محسوب میشد، از بازداشت شدن هراس داشت.
او میگوید: «هر صدایی که نیمه شب از بستهشدن در یک خودرو میآمد، باعث میشد فکر کنید برای دستگیری آمدهاند.»

منبع تصویر، Alina Fernandez
فرصت بزرگ او در ۱۹ دسامبر ۱۹۹۳ و در نتیجه عملیاتی دقیق که دوستان نزدیکش ترتیب داده بودند، فراهم شد.
زنی اسپانیایی گذرنامه و بلیت هواپیمایش را به فرناندز قرض داد. شخص دیگری مدرک را تغییر داد تا او بتواند از آن استفاده کند و فرناندز با تاکسی به فرودگاه هاوانا رفت.
او میگوید: «از لحظهای که سوار تاکسی شدم، برای تمرین مانند اسپانیاییها حرفزدن را شروع کردم چون اگر در فرودگاه مجبورم میکردند صحبت کنم، باید لهجه اسپانیایی میداشتم. راننده را کاملا فریب دادم.»
او برای آنکه شناخته نشود، کلاهگیس گذاشت، آرایش غلیظی کرد و به فرودگاه رسید.
«بدون هیچ مشکلی از گمرک عبور کردم. پرواز با تاخیر روبهرو شد بنابراین آرام نشستم، کتابی خواندم و با خودم فکر کردم: «خب، هرچه قرار است بشود، میشود.»»
پس از انتظاری طولانی، سوارشدن به هواپیما بدون هیچ حادثهای انجام شد. او به مادرید پرواز کرد و بعدا مجوز ورود به آمریکا را به دست آورد.
سپس برای تنها دخترش که ۱۶ سال داشت، از کوبا درخواست مجوز خروج کرد. کشیش جسی جکسون، رهبر حقوق مدنی آمریکا، میانجیگری کرد و مادر و دختر سرانجام درست بهموقع به یکدیگر پیوستند تا آغاز سال نو ۱۹۹۴ را با هم جشن بگیرند.

منبع تصویر، Alina Fernandez
فرناندز پیش از آنکه در سال ۲۰۰۱ به طور دائم در میامی ساکن شود، مدتی میان آمریکا و اسپانیا در رفتوآمد بود و دورههایی را در هر دو کشور گذراند.
«در ۴۰سالگی واقعا به دختر کاسترو تبدیل شدم»
رابطهای که فرناندز دههها برای پنهانکردنش تلاش کرده بود، از آغاز تبعیدش به ابزاری برای افشای وضعیت حاکم بر کوبا تبدیل شد.
او میگوید: «کاری را که هرگز نمیخواستم در کوبا انجام دهم، یعنی صحبتکردن درباره فیدل کاسترو یا پذیرفتن اینکه عضوی از خانواده او هستم، اینجا انجام دادهام. در ۴۰سالگی واقعا به دختر فیدل کاسترو تبدیل شدم.»
در سال ۱۹۹۷، او کتاب زندگینامه خودنوشت خود با عنوان «آلینا: خاطرات دختر یاغی فیدل کاسترو» را منتشر کرد؛ کتابی که در اسپانیا به اثری پرفروش تبدیل شد و سپس به چندین زبان دیگر ترجمه شد.
وقتی از او پرسیده میشود خبر مرگ فیدل کاسترو در ۲۵ نوامبر ۲۰۱۶ را چگونه دریافت کرد، پاسخ میدهد: «نه با اندوهی بزرگ و نه با شادی فراوان. برایم شوکآور نبود.»
در دوره ریاستجمهوری میگل دیاس-کانل، که از او به عنوان وارث سیاسی خاندان کاسترو یاد میشود، کوبا با وضعیتی روبهرو است که بسیاری آن را حتی دشوارتر از «دوره ویژه» توصیف میکنند.
همزمان با تشدید تحریم ششدههای آمریکا، قطع مداوم برق، فرسودگی گسترده، کمبود و گرسنگی در این کشور ادامه دارد.
فرناندز بحران کنونی را محصول نظام سیاسی و اقتصادی میداند که پدرش تحمیل کرد.
او میگوید: «وقتی دولت کنترل همه کسبوکارها را در دست میگیرد، همه بیاختیار و ناتوان میشوند.»

































