از تئاتر و سینما در افغانستان تا قصابی در امریکا؛ مردی که مهاجرت هنرش را از او گرفت

- نویسنده, رویین رهنوش
- شغل, بیبیسی
- زمان مطالعه: ۵ دقیقه
مرتضی بایقرا یکی از درخشانترین چهرهها و از نمایندگان دوره طلایی سینما و تئاتر در افغانستان است. از او کارهای به یاد ماندنی به جا مانده است.
آقای بایقرا اما، مثل خیلیهای دیگر متأثر از تحولات سیاسی مجبور به مهاجرت شد و برای سالهای متمادی از هنر و استیژ به دور مانده است.
مرتضی بایقرا سال ۱۳۲۶ میلادی در ولسوالی آقچه ولایت جوزجان به دنیا آمد. او میگوید پدر و مادرش از بخارا به آقچه آمدند: « اصلا ملیت ما ازبیک است. پدرم در شهر آقچه زندگی میکرد. یک دکان بنیهگری داشت.»

آقای بایقرا میگوید شش ساله بود که پدرش درگذشت و او را با دو برادر و یک خواهر تنها گذاشت: «از ما کسی، ماما و خویش و قومی نبود. فقط دو نفر، پدر و مادرم آمده بودند.»
از آن پس یکی از دوستان پدرش که میگوید به او «ماما» میگفتند، سرپرستی کودکان را به عهده گرفته و آنها را به خانه خودش برده است. اتفاقی که در شکلگرفت مسیر هنری مرتضی بیتأثیر نبوده است.
او میگوید: «بعضیها میگویند که در فلان مسلک از طفولیت چنین و چنان بودند. نی، مرا شرایط مجبور ساخت که به سرکس رفتم.»

کسی که سرپرستی خانواده آقای بایقرا را به دوش گرفته بود، خودش استاد سرکس بود. همین پای او را در کودکی به سرکس کشاند. او در سال ۱۳۴۰ با گروه سرکس از شهر مزار شریف به کابل آمد.
«در قسمت صدربازار که امروز در [منطقه] چمن، قالینفروشی میگویند، استاد ما سرکس را بنا کرد و هر سال نمایش را آنجا دایر میکردیم. زمستان به جلالآباد میرفتیم و تابستان به کابل.»

از سرکَس تا سینما

در جریان اجراهای این گروه، بهجز هنر سرکس و جمناستیک، نمایشنامههای کوچکی هم به اجرا گذاشته میشد.
«اولین نمایشنامهای که در سرکس کار کردم نمایشنامهای بود به نام «اسپندی». اولین نمایشنامهام در تئاتر «زیور طلبی بود.»
او به تئاتر فرخی رفت، سپس در سینما-تئاتر دولتی شروع به فعالیت کرد که پس از مدتی فعالیتش متوقف شد: «این تئاتر به شکایت دوکاندارهای مندوی بسته شد. گفتند مردم که به خاطر گرفتن تکت ایستاد میشوند، راه بسته میشود.»

سپس با «تئاتر بلدیه» کار کرد. جایی که گاهی کنسرت با تئاتر و نمایشنامه یکجا برگزار میشد. در آن زمان خدمت سربازی اجباری بود. مرتضی بایقرا از ۱۳۵۱ دو سال در قندهارسربازی کرد و همزمان با تغییر نظام از شاهی محمد ظاهر شاه به ریاست جمهوری محمد داوود، به کابل بازگشت. در آن وقت تئاترها در کابل مدتی بسته شدند و او به قندز رفت و با تئاتر ناشر کار کرد.
سال ۱۳۵۸ کار با تلویزیون ملی افغانستان را شروع کرد: «تا زمانی که تلویزیون بسته شد، من در تلویزیون بودم.»
زیر سایه مهاجرت؛ قصابی به جای هنرپیشگی

برای برخی مهاجرت فرصتهای جدیدی به بار میآورد. اما در زندگی آقای بایقرا این موضوع به شکل معکوس اتفاق افتاده و نیازهای زندگی مجالی برای ادامه فعالیت هنری برایش باقی نگذاشته است.
او همزمان با سقوط حکومت محمد نجیبالله به دست مجاهدین، از کابل به پاکستان مهاجرت کرد. مدتی در پشاور با برنامه «خانه نو، زندگی نو» برنامه آموزشی بیبیسی که از برنامههای پرطرفدار برای کودکان در افغانستان بود، همکاری کرد.

سال ۱۳۷۶ راهی ورجینیای امریکا شد و از آن زمان در آنجا زندگی میکند. در اوایل مهاجرت به امریکا، در نمایشنامهای به نام «امانتنگهدار» نقش بازی کرد که در شهرهای سانفرانسسکو، نیویارک، ورجینیا و لاس انجلس به روی صحنه رفت. همان نمایشنامه را در ده شهر آلمان، و همچنین در هالند نیز اجرا کردند. از آن جا به بعد اقای بایقرا به خاطر نبود فرصت فعالیت هنری و تأمین مخارج خانواده، از فعالیت هنری دست کشید و چارهای جز تغییر حرفه نداشت. در این مدت تنها یک نقش کوتاه در فلمی از ساختههای سعید اورکزی بازی کرده است.
او میگوید: «بیست و شش یا بیست و هفت سال در یک مغازه گوشتفروشی منحیث قصاب کار میکردم. بهترین آموزگار شرایط است. وقتی از خانه خود برامدی و به خانه کس دیگر آمدی، مجبور هستی با شرایط خانه دیگر بسازی. هنر خود را هم نگاه کردم و زندگی را هم هر قسمی بود گذراندم. فعلا بیکار هستم.»

«همهچیز هنرمند مردمش است»
مرتضی بایقرا میگوید در زندگی خصوصی هم آدم شوخطبعی است و این ویژگی در ورودش به نقشهای کمیدی به او کمک کرده است.
« بسیاری از دوستان من که مرا میبینند، فکر میکنند برخوردی را که روی استیژ میکنم، همان طور باشم. این طور نمیشود.»
او تئاتر را یک دنیای کوچک میداند، و زندگی را تئاتری بزرگ که هرکس در آن نقش خودش را بازی میکند.
مرتضی بایقرا اگرچه بخش زیادی از زندگیاش را دور از هنر زیسته است، اما از گذشته هنریاش و توجه مردم رضایت دارد: «همین که ما را دوست دارند و قدردانی میکنند، هنرمند همین زندگیاش است. همهچیز هنرمند مردمش است.»
آقای بایقرا میگوید کار هنرمند وقتی تاثیرگذار است که زبان هنرش فهمیده شود: «فعلا انتقادپذیری است؟ کسی انتقاد هم بکند جایش در کجاست؟ زندگی روزمره مردم خودش کم از یک نمایشنامه نیست.»









